این مجموعه شامل 51 قسمت می باشد که توسط شرکت KBS ارائه شده است .
کارگردان :
Kang Byeong-taek - کانگ بیونگ تاک
Kang Il-soo - کانگ ایل سو
منظور از امپراتور(فرماندار) دریا در این داستان یونگ بوک(یانگ بگو) (پسر کماندار) می باشد که در بین مردم چین و ژاپن به عنوان خدای دریا شناخته شده است .
به پاس زحمات و تلاشهای بی دریغی که او برای امنیت آبهای بین سرزمین کره و چین و ژاپن برای تجارت بر قرار کرده است. زیرا زندگی بروی دریا در وجود و ذات اون نهفته است
نمایش :
این داستان وقتی در تلوزیون نمایش داده شد یکی ازانواع منابع با کیفت و کمیت خوب قابل دسترس و همچنین برای آشنایی عموی با دوره جو سیون(1910-1392 ) که همیشه از دوران برگزیده تاریخ کره است می باشد
که یکی از عمومی ترین قصه های مردم و مشهورترین داستانها که مربوط به آن دوران میباشد .
اما خیلی از مردم با این داستانها بزرگ شدند و عادت کردند و بیشتر آنها نیاز به چیز جدیدی را احساس می کردند.
اگر چه تارخ روبه جلو حرکت کرده اما این از سیاسی ترین نمایشها از نزدیکترین تاریخ نمایش داده شده بر روی پرده بوده است .
امپراتور دریا بازگویی داستان افسانه ای( خداي دريا) يانگ بگو است.
این سریال یکی از تاثیر گزارترین داستانها در قرن نهم کره است که می تواند با نمایش در تلوزیون عادی با یک تنظیم جدید و با ارزشهای تولید بهتر ، مردم جوان زیادی را جذب خود بکند .
امپراتور دریا در بر دارنده سه دوره پادشاهی می باشد . سه پادشاهی که در جوجیریو در شمال بودند . بخشهایی از منشوریها کره شمالی معاصر و بخشهایی از استان کنگ ون .
در قرن هفتم زمان گسترش ارتش برزگ برای شیلا بوده اما این مورد تنها به عمیقتر شدن شکافت بین اشراف زاده ها و مردم عادی کمک می کرد . وقتی که دوره شیلا شروع شد نتیجه اش برای مردم خیلی سخت بود که بصورت ایلی زندگی کنند و ميبايست بدون وسیله مالیات می پرداختند .حتی اونها یی که در کشتی سازی کار می کردنند .
یکی از افراد کشتی سازی فرد با استعدادی به نام جوانگ بوک (چویی سو جونگ) که تا حدودی کمانگیر توانایی بوده و به همراه دوستش یانگ نی یان (کیم هیونگ سو)بوده است و جوانیشان را در کورنت وندو در جزیره کوچکی در نزدیکی نام هیه گذراندندکه یکی از بهترین مکانها برای ساخت و تعمییر کردن کشتی بوده است .
بر طبق نوشتها این دو نفر جنگ جویان توانا بوده اند و حتی آخری شناگر ماهری بوده . این دو وقتی که خیلی جوان بودن می خواستند به چین بروند .جایی که به مهارتهای رزمی و جنگی آنها بی توجهی نشود . چناچه در نهایت به ارتش ونینگ جان (که حالا استان جیانگ سو شده) محلق میشوند.
اما زندگی ارتشی احساس وظیفه جونگ بوک نبود .اگر چه زندگی اون محدود به شیلا می شد اما در خواب و رویا خود را یک فرد بازرگان که زندگیش را برروی دریا و برای تجارت وپیداكردن مسيرهای تجاری با کشورهای دیگر بود تصور میکرد .بعدها در مناطق تجاری حیله های تجارت را یاد میگیرد .مردم شیلا که در چین او را می بینند به اون اصرار میکنند که به سرزمین محلی خودش برگردد و اکثر بازرگانان
تقديم به همه شما دوستان گرامي
از امروز عكس هاي جديد در بهترين وبلاگ نظاره گر باشيد
**بهنوش**
| کشور سازنده : |
| |||||
| سال تولید : | 2004 | |||||
| مدت زمان فیلم : | اطلاعات موجود نمی باشد | |||||
| زبان های فیلم : |
اطلاعات موجود نمی باشد | |||||
| زیر نویس ها : |
| |||||
| بازیگران : | Choi Soo-jong Chae Si-ra Song Il-gook Soo-ae Kim Heung-soo Lee Won-jong Kim Kap-soo Park Yeong-gyoo Chae Jeong-an Jo Dal-hwan Jeong Seong-hwan Lee Hee-do Kang Seong-pil Jeong Ho-geun Park Jeong-hak) Kim Ah-joong Ko Myeong-hwan) Kil Yong-woo) Seo Do-yeong Lee Yeon-hee Lee Jae-yong(a) Kim Hyeong-beom Bae Soo-bin Seo Jin-wook Yeo Ho-min | |||||

بانو جمی که قصد داره برای انجام یک تجارتی بزرگ شخصا بهمراه یک هیئت بلند پایه به چین بره تذکرات لازم را به مسئول این سفر یعنی بانو جانگ هوا می ده و اونم داره گزارشات واصله از انجام مقدمات را تقدیم بانو می کنه.
جانگ هوا داره لیست چیزهایی که باید از چین بیارن را آماده می کنه
در حین نوشتن یه دفعه یادش به گونگ بوک می افته که اونروز تو باغ همدیگرو دیدن و....
یادتونه شما هم؟
برای گونگ بوک یه دست لباس زیبا برده بود.ولی نمی دونم چرا هیچ وقت گونک بوک اونو نپوشید؟
گونگ بوک و یون هم دارن در مقر ارباب جو در چین آموزش می بینند تا گلادیاتور بشن
اونم چه آموزش هایی!!!!!!
اونا که تازه رنجشون از بالا رفتن از صخره تموم شده و هنوز خستگی شون در نرفته باید به سرعت برق بدوند و در دور دست یک زره برای خود پیدا کنند و هر کی نتونه از زره ها به دست بیاره باید دوباره به بالای صخره مرگ بره.
گونگ بوک و یون می تونن ولی اونایی که نمی تونن بعضی هاشون اقدام به فرار می کنن.
اما یکی از همین فراری ها ازز تامل گونگ بوک سو استفاده می کنه و زرهش را می دزده.
و گونگ بوک در لیست افرادی که باید به بالای صخره بروند قرار می گیرد.
آخرای شب خسته و کوفته بر می گرده که یون به دیدارش می یاد.
در موجینجو این پدر و پسر دیوونه که جزء بازرگانا انتخاب شدن خودشونو آماده سفر به چین می کنن.
در ضمن آوردن طلا و نقره ممنوعه که اینا یه تیکه دارن
شروع به بازرسی لوازم افراد می کنن که کسی طلا و نقره نداشته باشه. یه نفر جلوی اون دو تا طلا داره که از جمع اخراج می شه
نمی دونم چی می شه که ماموره به اونا کاری نداره شاید چون می دونه دوستای بانو جانگ هوا هستند...
ارشد محافظان بانو جمی به اون گزارش می ده که باید حرکت کنن.
و کشتی بانو جمی به قصد چین راه می افته
در مقر برده ها گونگ بوک باید در یک مبارزه یا بکشه یا کشته می شه.
خوشبختانه موفق می شه ولی طرف را نمی کشه
بانو جمی و هیئت همراه به چین می رسند. و ارباب ئی به دیدن اونا می یاد
بابا ده روز اینا انگار یه لحظه است!!!
یومون که جزء هیئت استقبال کنندست تا جانگ هوا را می بینه خشکش می زنه
(آخه هزار دل عاشق اونه)
جانگ هوا هم داره کم کم یه بوهایی می بره
جانگ هوا از اون پسر خوله می خواد که به دنبال دو ت برده بگرده که اهل شیلا هستند و....
که اونم زود می گه گونگ بوک و یون را می گی؟؟
منم خودم اومدم اینجا تا دنبال اونا بگردم و...
و جانگ هوا در حسرت دیدار گونگ بوک
در مقر برده ها مراسم مشت و مال دنون برقراره که توضیح نمی خواد عکس را ببینید!!!!!
بانو جمی و جانگ هوا برای بررسی وضع بازار و قیمت اجناس به بازار مرکزی چین می رن.
از طرفی معلم گلادیاتور ها هم گونگ بوک و یون را ببرای خرید به بازار می یاره
وقتی همه مردم برای دیدن یک مراسم شعبده به مرکز بازار می روند به طور اتفاقی گونگ بوک جانگ هوا را می بینه
ولی تا می ره اجازه بگیره اون می ره.
بانو جمی به دیدار یکی از بزرگان تجار شهر می ره
و لیست لوازمی را که می خواد به اونا می ده تا به نوعی باهاشون معامله کنه
این خبر به گوش ارباب ئی می رسه و خیلی عصبانی می شه
تاجره د اره لیست را مشاهده می کنه
این دو تا هم که نگفتنی هستند ......
پسر خوله می یاد به جانگ هوا می گه که برده هاییی که از شیلا می یارن بعضی هاشون به کشور هایی عربی و غربی فروخته می شن و گونگ بوک و یون هم ...... که ییهویی داداش دختره می یاد
روز مسابقه فرا می رسه و دو رقیب قدیمی دارن برا هم کر کری می خونن
بانو جمی و ارباب ئی هم به دیدن تاجر بزرگ چین رفتند تا هدیه بانو جمی را تقدیمش کنن.
نوعی پاچه خواری!!!!!
اون طرف که حسابی حال می کنه و از بانو جمی خوشش می یاد
صحن مسابقه آماده می شه و در دور اول یون حریفش را شکست می ده
ییهویی این دو تا را کنار دریا نشونشون می ده که جانگ هوا به یومون داره می گه من خیلی عاشق گونگ بوک هستم خواهش می کنم اونو برام پیدا کن و.....
(تو فیلم که این دو به دیدن مسابقه می رن نمی دونم چه جوری اینجا پیداشون می شه)
ارباب ئی به بانو جمی می گه حریف گونگ بوک (البته اونا نمی دونن که گونگ بوک می خواد باهاش مسابقه بده) بزرگترین گلادیاتور چینه و اگه دوس داره بر روی اون شرط بندی کنه و بانو جمی هم مبلغ زیادی را شرط می بنده
ولی گونگ بوک اونو می کشه!!!!!!!!!!!!!!!
و وقتی به حضار مستقر در جایگاه ویژه احترام می زاره..........
می بینه که بانو جمی اونجاست
که واقعا بعد از باخت در شرط بندی قیافه اش دیدن داره!!!!!!
باید ببینیم حریف آینده گونگ بوک کیه؟؟؟
ممکنه استادش تو آهنگری باشه؟؟؟
مگه اونم اسیر شده؟؟؟؟
بانو جمی با اون چی کار می کنه؟؟؟
گونگ بوک که در یک کارگاه کشتی سازی کار می کند از این همه بد بختی خسته شده است . او دوست ندارد همه عمرش را مانند پدرش کارگری کند و آخر سر در فقر بمیرد بدین جهت تصمیم می گیرد فرار کند و به چین برود تا بتواند تاجر بزرگی شود.ولی دوستان او که بسیار وابسته اش هستند می خواهند دنبالش بروند او هم که می داند این کار خیلی دردسر دارد به بالای صخره ای می رود و می گوید هر کس م خواهد با من بیاید باید از این صخره به اقیانوس بپرد.
هیچ کس جرات نمی کند مگر یون دوست صمیمی گونگ بوک که خیلی او را دوست دارد. او به پایین می پرد که همه نگران او می شوند گونگ بوک به دنبالش به دریا می پرد و او را نجات می دهد.
گونگ بوک شبانه از کارگاه بیرون می آید تا خودش را به اقیانوس برساند و با کشتی های تجاری چین فرار کند
در راه به یون می پیوندد و در حین فرار موردی خاص توجهشان را جلب می کند.
پسر رئیس کشتی سازی با دوست دخترش مشغول معاشقه هستند که گونگ بوک تصمیم می گیرد یه گوش مالی حسابی بهش بده.
حسابی درگیر می شن و یه دست کتک مفصل بهش می زنن
می خوان برن دیگه که یهویی اون دوست خپلشون می یاد و می گه من را هم ببرین که من بدون شما می میرم.اول امتنا می کنن ولی وقتی می گه من پول زیادی همراه دارم با خودشون می ببرنش
پدر کپل که از نبودن پسرش مطلع می شه پیش پدر گونگ بوک می یاد و می گه که پسر تو پسر منو اغفال کرده و با خودش برده و خلاصه حسابی درری وری بار پدر گونگ بوک می کنه.





















