سلام دوستان عزيز.خلاصه قسمت هشتم امپراطور دريا را تقديم ميكنم
گونگ بوك و ميون وارد قلعه اي ميشوند و در آنجا بازرگاني با آنها صحبت ميكند و از آنها كار كردن سخت ميخواهد.مشكل آنها اين است كه زبان چيني بلد نيستند.گونگ بوك از فرط خستگي خواب جانگ هوا را ميبيند ولي در خواب هم به او نميرسد
شب هنگام افراد زنداني آنها را ميزنند و آنها را با رييس روسا آشنا ميكنند كه او اولين رييس زندان است وبايد حرفهاي او را گوش كنند.زنگ غذا بصدا در ميايد ولي چون آنها اين زنگ را نميشناسند دير ميرسند.يكي از افراد رييس اول به آنها ميگويد كه آنها چگونه ميتوانند بدون غذا زنده بمانند.او توضيح ميدهد كه به فكر فرار نباشند زيرا تا كيلومترها خبري از هيچ شهري نيست وآنها بايد به اين فكر كنند كه در اينجا بتوانند فقط زنده بمانند
بانو جمي در صحبتي با جانگ هوا از اين ميگويد كه دختران آنجا فكر ميكنند او زن بدون قلب وسختگيري است اما جانگ هوا ميگويد كه آنها هنوز كوچكند و چيزي نميفهمند بانو جمي از احساس جانگ هوا نسبت به خودش ميپرسد. جانگ هوا احساسش را ميگويد و سپس توضيح ميدهد كه اين احساس به اين خاطر است كه او قدرت و گستردگي در كارش دارد و قلبي براي فكر كردن به احساسات احتياج ندارد.بانو جمي نيز از احساس مادري نسبت به او ميگويد واينكه بايد شخصي را مناسب براي ازدواج با او انتخاب كند(این سکانس بخاطر لباس بانو جمی نشان داده نشد)
در بازار جانگ هوا با پدر سون جانگ صحبت ميكند واو از بازار و مغازه هاي مختلف آن ميگويد و به او زني را نشان ميدهد كه هدايت كننده يك مغازه چيني است مغازه اي كه مربوط به ارباب لي ميباشد.در آنجا جانگ هوا يون جان را ميبيند وبه او ميگويد كه ميخواهد با او صحبت كند.از او ميخواهد كه مهارتهاي تجارت را در مغازه او يا دبگيرد.در آنجا زن مسئول ميگويد كه نميتواند به جانگ هوا آموزش دهد وجانگ هوا بايد مانند كارگرها كار كند تا ياد بگيرد.عليرغم حرفهاي يون جان جانگ هوا قبول ميكند وبراي اولين كارش پنج طاق ابريشم را بايد بفروشد
در منزل يكي از افراد متمول جانگ هوا پارچه ها را نشان ميدهد ولي بانوي خانه آنها را قبول نميكند جانگ هوا با ديدن تابلوهاي نقاشي ميگويد كه پشت سر آن تابلوهاي نقاشي بايد ابريشم باشد نه كاغذ وخودش با نقاشي زيبايي كه ميكشد سرانجام پارچه هاي ابريشم را ميفروشد
يون جان كتابهاي تجارت آنها را به جانگ هوا ميدهد وميگويد كه به او كمك ميكند تا آنها را ياد بگيرد.جانگ هوا نيز شبانه روز مشغول ياد گرفتن ميشود وبزودي آنها را تمام ميكند.در ساحل جانگ هوا و يون جان صحبت ميكنند و او ميگويد كه براي بار اول او را در چانگ هي ديده جانگ هوا از افرادي كه از راه دريا برده شدند ميپرسد(گونگ بوك و ميون) اما در ادامه صحبت يون جان از جانگ هوا ميگويد واز روزهاي گذشته و آشنايي با او
در منزل بانو جمي به ديدار جانگ هوا مي آيد وبه او ميگويد كه پسر يكي از صاحب منصبان عاشق او شده است ام جانگ هوا ميگويد كه قصد ازدواج ندارد ودر عوض از كتابهاي تجارت كه همه آمارها را در آن طبقه بندي كرده ميگويد بانو جمي نيز به او مسئوليتي در بازار موجينجو ميدهد.
گونگ بوك و ميون در سختترين وضع زندگي ميكنند.ميون گوشتي را ميدزدد اما افراد رييس او را ميبينند واين باعث ميشود آنها را دستگير كنند رييس ميخواهد با چاقويي ميون را زخمي كند گونگ بوك از او ميخواهد كه آنها را ببخشند ولي او قبول نميكند وميون را زخمي ميكند گونگ بوك نيز عصباني ميشود وطي نبردي رييس را ميكشد بدستور رييس قلعه آنها را از طناب آويزان ميكنند
از آنطرف ارباب لي به يون جان ميگويد كه تجارت ابريشم از جاده ابريشم توسط سول پيانگ بدون دردسر هميشه انجام ميگيرد وكاروانهاي آنهابدون هيچ دردسري به مقصد ميرسند وسود خوبي ميبرند.او به يون جان ميگويد كه او بايد جلوي كاروانهاي آنها را بگيرد تا كاروانهاي آنها فقط از آنجا گذر كنند
يون جان وقتي از جانگ دال ميشنود كه او با استفاده از قدرتش گونگ بوك وميون را براي ساختن ديواري كيلومترها دورتر فرستاده آنقدر عصباني ميشود كه او را به باد كتك ميگيرد.صبح زود نيز براي نجات آنها راهي ميشود
گونگ بوك و ميون عليرغم چند روز بي آبي زنده ميمانند وگونگ بوك بعنوان رييس جديد آنها ميشود.اما بزودي آنها را به نقطه اي ديگر ميفرستند گونگ بوك وميون بين راه فرار ميكنند اما بي آبي باعث ميشود كه اسي كه هر دو آنها را حمل ميكرد بميرد و آنها پياده به راهشان ادامه دهند.ديگر تواني براي آنها با قي نمانده افراد قلعه هم براي پيدا كردن آنها راهي ميشوند ولي آنها را پيدا نميكنند .اما گونگ بوك و ميون از بي آب وغذايي بيهوش ميشوند
