همه حضار به افتخار پيروزي گونگ بوك كف مي زنند
گونگ بوك ناگهان در ميان حضار چشمش به بانو جمي مي افتد كه حضور او در كشور چين باعث تعجب گونگ بوك مي شود.
پس از مسابقه بانو جمي كه با ديدن گونگ بوك خونش به جوش اومده نوكراشو جمع مي كنه تا حسابي سرشون داد و بيداد كنه و به همين دليل به بانو جانگ هوا مي گه برو بيرون
بانو جمي از پيروز شدن گونگ بوك گله مي كنه و مي گه چرا اون اينجاست و ...
نوكران بانو جمي هم در مورد چگونگي ورود گونگ بوك به چين و اينكه اونا در يك مدرسه گلادياتوري تعليم ديدن براي اون توضيح مي دن.
ارباب جو به ميمنت پيروزي گونگ بوك و زدن پوز رقيبش يه مهموني سر پا مي كنه و حسابي برا شاگرداش سنگ تموم مي زاره
وسط كار هم مياد سراغ يون و گونگ بوك و از كارشون تعريف مي كنه.
قاصد می یاد و به ارباب جو می گه رقیب فردای گونگ بوک یک استاد حرفه ایه که نظیر نداره ولی جو می گه نمی تونه بهتر از گونگ بوک باشه و....
و بلافاصله می یاد و به گونگ بوک دلداری می ده و پاچه خواری می کنه
گونگ بوک که هنوز از شک دیدن بانو جمی خارج نشده تنهایی تو دل شب برا خودش خلوت کرده
که یهو یون می رسه و بهش می گه چته ؟ حالت خوب نیست؟ نکنه خیلی مشروب خوردی؟ و گونگ بوک می گه وقتی بانو جمی اینجاست حتما جانگ هوا هم هست و من مطمئنم که اونو تو بازار دیدم
بانو جانگ هوا هم اونجا دلش خونه می گن دل به دل راه داره ها طفلکی ها چه زجری می کشن
این برادر یوم مون هم که از وقتی شنیده که جانگ هوا یه دل که هیچی صد تا عاشق گونگ بوکه دیگه خواب و خوراک نداره و همش نجسی خوری می کنه
این صحنه که لامصب از ذهن این داداش نمی ره که آره همونی که کنار دریا به مون گفت من همه این سالها عاشق گونگ بوک بودم!!!!
بانو جانگ هوا داشت تو حال خودش غصه می خورد که ناگهان خدمه اش می یاد و می گه یه نفر می خواد شما را ببینه
درست حدس زدین یوم مون اومده. عجب بی شرفیه تا جانگ هوا می پرسه خبری به دست اوردی می گه: بله اونا را به یه جای خیلی دوری فرستادن که قو هم پر نمی زنه و روزها از چین فاصله داره . به نظر من شما باید اونو فراموشش کنین
بانو جانگ هوا که می شنوه عشق چندین ساله اش دیگه نیست می شینه و به حال دل خودش زار زار گریه می کنه
یه کم اون طرفتر گونگ بوک که دلش بد رقم اسیره خابش نمی بره که !!!! ببین یه دختر چطوری خواب و خوراک را از دو تا مرد گنده گرفته . یون هر کاری می کنه که اون بره بخوابه و یادش بره که جریان چیه هیچ فایده ای نداره
این دو هم دارن راجع به تجارتشون با بانو جمی و اینکه چطوری تیغش بزنن و تجارتشونو گسترش بدن بحث می کنن که ندا می یاد بانو جمی داره به دیدن شما می یاد.
بانو جمی می گه که من دوباره می خوام به مسابقه برم چون شما باعث شدین من ۵۰۰ تا ببازم حالا باید ازتون پسش بگیرم
مسابقه شروع می شه (یه توضیحی هم بدم که این مسابقات از طرف حاکم اون منطقه است و انگار جون آدماا برای اونا مهم نیست فقط اینکه یکی کشته بشه تا هر کی روی برنده شرط بسته پول زیادی گیرش بیاد مهمه)
گونگ بوک و حریف روبروی هم قرار می گیرن و تا حد مرگ با هم می جنگن تا اینکه کلاه حریف می افته و همه می فهمن اون کیه! بله موچانگ استاد شمشیر زنی گونگ بوک و یون در حین مسابقه گونگ بوک اینو به استاد می گه ولی استادش که می دونه دیگه کار از کار گذشته و یکی شون باید کشته بشن به روی خودش نمی یاره
یون که می فهمه اون استادشه از ارباب جو خواهش می کنه که مسابقه را نگه داره ولی اون می گه من پول زیادی خرج کردم و باید تموم بشه
استاد به گونگ بوک می گه که منو بکش و الا کشته می شی اونم می گه نمی تونم تا اینکه ناگهان استاد زمین می خوره و گونگ بوک در میان فریاد حضار استادش را می کشه
بانو جمی که اینبار روی گونگ بوک شرط بسته از این جریان خیلی خوشحال می شه
این پسره احساساتی هم اینقدر گریه کرده که دیگه چشماش باز نمی شه
گونگ بوک پیش ارباب جو می یاد و می گه تو به من گفتی اگه برنده بشم هر چی بخوام بهم می دی حالا من یه خواهش دارم.......
ناگهان تا می ره گونگ بوک خواهشش را بگه عده ای را نشون می ده که اومدن نعش استاد را ببرن
و در سکانس بعدی یه تاجر را نشون می ده که اومده گونگ بوک را با هزار سکه بخره که یهویی ارباب جو یاد حرف اون تاجر خوبه می افته که گفت من گونگ بوک را ۲۰۰ تا م خرم برا همین به شک می افته
بانو جمی که حالش اصلا خوب نیست دلش می خواد هر طوری شده گونگ بوک را دوباره به دست بیاره و معلوم می شه اون تاجره هم آدم جمی بوده نوکرش وارد می شه و می گه ارباب جو اونو نفروخته که جمی عصبانی می شه و می گه هر چی می خواد بهش بدین ولی اونو برام بیارین
ارباب جو گونگ بوک و یون را برای فروختن به ارباب سول به خونه اون می بره و بهشون می گه این ارباب جدیدتونه بهش احترام کنین(گونگ بوک یاد وقتی می افته که می خواست با کشتی این آقا به چین بیاد که چون پاسپورت نداشت برشون گردوند.. شما که یادتونه؟؟؟)
گونگ بوک به ارباب سول می گه ارباب شما منو به خاطر ندارین؟ (بیان همون خاطره قدیمی) که اونم می گه بله به یاد دارم شما همونایی هستین که پاسپورت نداشتین؟
ارباب جو می گه شما باید ۱۰۰۰ تا بدین که ارباب سول شاکی می شه و می گه ۱۰۰۰ تا برا ۲ تا برده؟؟؟خلاصه با هم یه کم جر و بحث می کنن و به توافق می رسن وقتی خبر به بانو جمی می رسه دلش می خواد کله اون دوتا نوکرش را بکنه از بس حرص می خوره
گونگ بوک و یون به عنوان ماموران امنیتی به چائه ریونگ دختر ارباب سول معرفی می شن (نگاه معنی دار ریونگ به گونگ بوک یعنی منو می شناسی؟ )
یون بی جنبه وقتی جای خواب و استراحتشون را می بینه انگار همه عالم را بهشون دادن(ولی خداییش اگه کسی این همه زجر بکشه بعد بره یه جای خوب معلومه که تعجب می کنه)
گونگ بوک و یون که با بانو به بازار رفتن یه خواهشی ازش می کنن. اونا می گن یه گروه از همشهری های ما از شیلا به اینجا اومدن می شه به دیدن اوانا بریم؟ بانو اجازه می ده و همراه با مامور ارباب سول به دنبال اونا می گردن
جانگ هوا هم با اون پدر و پسر دیوونه رفته بازار تا بهشون بگه چی بخرین تا سود کنین
گونگ بوک و یون به عنوان استاد آموزشی آموزش را شروع می کنن در اولین روز یون گیر می ده به یه دختره که تو جمع شاگرداشه ولی دختره خیلیییییییییییی ماهره
یون دیگه بی شرف ول کن نیست هی اونو تنبیه می کنه و در یه صحنه که می خواد اونو جلوی همه سبک کنه دختره از مهارتش استفاده می کنه و......
تو این صحنه معلوم می شه خواهش گونگ بوک از جو چی بوده اون ازش خواسته که موچانگ را نجات بدن و درمانش کنن ظاهرا گونگ بوک شمشیر را جایی زده بوده که استاد نمیره و بتونه زنده بمونه و حالا هم اون در سلامت کامل به سر می بره
گونگ بوک و یون به دیدن استاد دوباره به زندگی برگشته می یان
یون مون هم داره به نماینده بانو جمی در چین بازرگانی یاد می ده که ارباب جو می یاد و یه صحنه عالی رخ می ده که باید ببینین
جانگ هوا وقتی از جلسه می یاد بیرون حالش بد می شه و غش می کنه
یون مون اونو به خونه می بره و تمام شبانه روز را بالا سرش ازش پرستاری می کنه
کشتی بانو جمی که کارش تو چین تموم شده برا برگشتن آماده می شه
گونگ بوک که همراه دختر اربابش به اسکله اومده ناگهان بانو جانگ هوا را می بینه که همراه یون مون است
همون آهنگ معروف صحنه های احساسی با کلامش البته نواخته می شه و دیگه نمی دونین اونجا چی می گذره
گونگ بوک با بانو چشم تو چشم می شه و صداش می کنه..... بانوی من!!!!
ناگهان تو همین گیر و ویر پلیس می یاد جانگ هوا را دستگیر کنه که گونگ بوک به طرفشون می پره
