تبليغاتX
امپراطور دریا و جواهری در قصر - خلاصه قسمت 10

امپراطور دریا و جواهری در قصر

**وبلاگ رسمی امپراتور دریا**

بانو جمی که قصد داره برای انجام یک تجارتی بزرگ شخصا بهمراه یک هیئت بلند پایه به چین بره تذکرات لازم را به مسئول این سفر یعنی بانو جانگ هوا می ده و اونم داره گزارشات واصله از انجام مقدمات را تقدیم بانو می کنه.

 

جانگ هوا داره لیست چیزهایی که باید از چین بیارن را آماده می کنه

 

در حین نوشتن یه دفعه یادش به گونگ بوک می افته که اونروز تو باغ همدیگرو دیدن و....

 

یادتونه شما هم؟

برای گونگ بوک یه دست لباس زیبا برده بود.ولی نمی دونم چرا هیچ وقت گونک بوک اونو نپوشید؟

 

گونگ بوک و یون هم دارن در مقر ارباب جو  در چین آموزش می بینند تا گلادیاتور بشن

اونم چه آموزش هایی!!!!!!

 

اونا که تازه رنجشون از بالا رفتن از صخره تموم شده و هنوز خستگی شون در نرفته باید به سرعت برق بدوند و در دور دست یک زره برای خود پیدا کنند و هر کی نتونه از زره ها به دست بیاره باید دوباره به بالای صخره مرگ بره.

 

گونگ بوک و یون می تونن ولی اونایی که نمی تونن بعضی هاشون اقدام به فرار می کنن.

 

اما یکی از همین فراری ها ازز تامل گونگ بوک سو استفاده می کنه و زرهش را می دزده.

 

و گونگ بوک در لیست افرادی که باید به بالای صخره بروند قرار می گیرد.

 

آخرای شب خسته و کوفته بر می گرده که یون به دیدارش می یاد.

 

در موجینجو این پدر و پسر دیوونه که جزء بازرگانا انتخاب شدن خودشونو آماده سفر به چین می کنن.

در ضمن آوردن طلا و نقره ممنوعه که اینا یه تیکه دارن

 

شروع به بازرسی لوازم افراد می کنن که کسی طلا و نقره نداشته باشه. یه نفر جلوی اون دو تا طلا داره که از جمع اخراج می شه

 

نمی دونم چی می شه که ماموره به اونا کاری نداره شاید چون می دونه دوستای بانو جانگ هوا هستند...

 

ارشد محافظان بانو جمی به اون گزارش می ده که باید حرکت کنن.

 

و کشتی بانو جمی به قصد چین راه می افته

 

در مقر برده ها گونگ بوک باید در یک مبارزه یا بکشه یا کشته می شه.

 

خوشبختانه موفق می شه ولی طرف را نمی کشه

 

بانو جمی و هیئت همراه به چین می رسند. و ارباب ئی به دیدن اونا می یاد

بابا ده روز اینا انگار یه لحظه است!!!

 

 یومون که جزء هیئت استقبال کنندست تا جانگ هوا را می بینه خشکش می زنه

(آخه هزار دل عاشق اونه)

 

جانگ هوا هم داره کم کم  یه بوهایی می بره 

 

جانگ هوا از اون پسر خوله می خواد که به دنبال دو ت برده بگرده که اهل شیلا هستند و....

که اونم زود می گه گونگ بوک و یون را می گی؟؟

منم خودم اومدم اینجا تا دنبال اونا بگردم و...

 

و جانگ هوا در حسرت دیدار گونگ بوک

 

در مقر برده ها مراسم مشت و مال دنون برقراره که توضیح نمی خواد عکس را ببینید!!!!!

 

بانو جمی و جانگ هوا برای بررسی وضع بازار و قیمت اجناس به بازار مرکزی چین می رن.

 

از طرفی معلم گلادیاتور ها هم گونگ بوک و یون را ببرای خرید به بازار می یاره

 

وقتی همه مردم برای دیدن یک مراسم شعبده به مرکز بازار می روند به طور اتفاقی گونگ بوک جانگ هوا را می بینه

 

ولی تا می ره اجازه بگیره اون می ره.

 

بانو جمی به دیدار یکی از بزرگان تجار شهر می ره

 

و لیست لوازمی را که می خواد به اونا می ده تا به نوعی باهاشون معامله کنه

 

این خبر به گوش ارباب ئی می رسه و خیلی عصبانی می شه

 

تاجره د اره لیست را مشاهده می کنه

 

این دو تا هم که نگفتنی هستند ......

 

پسر خوله می یاد به جانگ هوا می گه که برده هاییی که از شیلا می یارن بعضی هاشون به کشور هایی عربی و غربی فروخته می شن  و گونگ بوک و یون هم ...... که ییهویی داداش دختره می یاد

 

روز مسابقه فرا می رسه و دو رقیب قدیمی دارن برا هم کر کری می خونن

 

بانو جمی و ارباب ئی هم به دیدن تاجر بزرگ چین رفتند تا هدیه بانو جمی را تقدیمش کنن.

نوعی پاچه خواری!!!!!

 

اون طرف که حسابی حال می کنه و از بانو جمی خوشش می یاد

 

صحن مسابقه آماده می شه و در دور اول یون حریفش را شکست می ده

 

ییهویی این دو تا را کنار دریا نشونشون می ده که جانگ هوا به یومون داره می گه من خیلی عاشق گونگ بوک هستم خواهش می کنم اونو برام پیدا کن و.....

(تو فیلم که این دو به دیدن مسابقه می رن نمی دونم چه جوری اینجا پیداشون می شه)

 

ارباب ئی به بانو جمی می گه حریف گونگ بوک (البته اونا نمی دونن که گونگ بوک می خواد باهاش مسابقه بده) بزرگترین گلادیاتور چینه و اگه دوس داره بر روی اون شرط بندی کنه و بانو جمی هم مبلغ زیادی را شرط می بنده

 

ولی گونگ بوک اونو می کشه!!!!!!!!!!!!!!!

 

و وقتی به حضار مستقر در جایگاه ویژه احترام می زاره..........

 

می بینه که بانو جمی اونجاست

که واقعا بعد از باخت در شرط بندی قیافه اش دیدن داره!!!!!!

 

باید ببینیم حریف آینده گونگ بوک کیه؟؟؟

ممکنه استادش تو آهنگری باشه؟؟؟

مگه اونم اسیر شده؟؟؟؟

بانو جمی با اون چی کار می کنه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:6  توسط عباس مدیر  |